السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

222

سيره معصومان ( فارسي )

يوم الغميصاء و عملكرد خالد در بنى جذيمه در ماه شوال سال هشتم هجرى رسول خدا ( ص ) در زمانى كه در مكه اقامت داشت ، خالد بن وليد را به سوى بنى جذيمه بن عامر از كنانه روانه كرد تا آنان را به اسلام فرا بخواند . آن حضرت به خالد دستور جنگ نداده بود . خالد به همراه سيصد و پنجاه مرد از مهاجران و انصار كه عبد الرحمن بن عوف و بنى سليم هم در ميان آنان بودند حركت كرد و در غميصاء ، يكى از چاههاى بنى جذيمه ، اردو زدند . بنى جذيمه در روزگار جاهليت زنانى از بنى مغيره را صاحب شدند و عوف پدر عبد الرحمن ؛ و فاكه بن مغيره را كشتند . اين دو ( عوف و فاكه ) هر دو تاجر بودند و از يمن بازمىگشتند و تا در ديار بنى جذيمه فرود آمدند آنها ، آن دو را به قتل رساندند و اموالشان را گرفتند . عبد الرحمن نيز همراه پدرش بود و قاتل پدرش را كشت . چون اسلام آمد و رسول خدا ( ص ) خالد را به سوى بنى جذيمه فرستاد ، خالد از آنها پرسيد : شما كيستيد ؟ گفتند : ما مسلمان هستيم . خالد پرسيد : پس سلاح در دست شما براى چيست ؟ گفتند : ميان ما و قومى از عرب دشمنى برقرار است . ما ترسيديم كه مبادا شما همانها باشيد . خالد گفت : سلاح بر زمين گذاريد . مردى از بنى جذيمه كه جحدم نام داشت گفت : اى بنى جذيمه اين خالد است . به خدا اگر سلاح بر زمين گذاريد به بندتان مىگيرند و پس از اسارت گردنهايتان را مىزنند . به خدا قسم من هرگز سلاح خود بر زمين نمىگذارم . مسلمانان او را رها نكردند تا اين كه سلاحش را گرفتند و نيز ديگر افراد بنى جذيمه را نيز خلع سلاح كردند . خالد دستور داد آنان را كتف بسته بياورند سپس آنها را از دم تيغ گذراند و عده‌اى از آنها را كشت . برخى گويند خالد ، اسيران را در ميان يارانش پخش كرد و چون سپيده سر زد دستور داد آنها را بكشند . بنى سليم هر اسيرى را كه در دستشان بود كشتند . ولى انصار اسيران خود را فرستادند . طبرى و ابن هشام به اسناد خود روايت كرده‌اند كه ميان خالد بن وليد و عبد الرحمن بن عوف در اين باره مشاجره‌اى درگرفت . عبد الرحمن به او گفت : تو به آداب جاهليت در روزگار اسلام عمل كردى . خالد گفت : من كين پدرت را گرفتم . عبد الرحمن به او پاسخ داد : دروغ مىگويى چون من خود قاتل پدرم را كشتم اما تو كين عمويت فاكه بن مغيره را ستاندى . مشاجرهء آنها به جاى باريكى كشيد و چون رسول خدا ( ص ) از كار خالد آگاه شد ، دستانش را رو به آسمان گرفت و گفت : خدايا ! من از آن چه خالد كرد به سوى تو بيزارى مىجويم . سپس على بن ابى طالب ( ع ) را فرا خواند و به دو گفت : به سوى بنى جذيمه برو در كارشان بنگر و آداب جاهليت را زير پا بند . على ( ع ) به قصد آنان بيرون شد . وى مالى را كه رسول خدا ( ص ) به دو داده بود ، با خود برد و ديهء خون و اموال آنان را پرداخت و حتى بهاى ظرفى را كه سگ آنها در آن غذا مىخورد بديشان پرداخت نمود ، تا آنجا كه هيچ مال و خونى نماند كه او ديه آن را نداده باشد . با اين وجود مقدارى از آن مال باقى ماند . چون على ( ع ) از كار آنان فارغ شد ، پرسيد : آيا خون يا مالى مانده كه ديهء آن را به شما نداده باشم ؟ گفتند : نه . گفت : پس من باقى اين مال را احتياطا از جانب رسول خدا ( ص ) به